از دشواری انتخاب طعم بستنی تا امروز
دانشجو که بودیم اگر با دوستانم تصمیم میگرفتیم بستنی بخوریم، از همان لحظه که حرکت میکردیم به این فکر بودم که چه طعمهایی انتخاب کنم. تصمیم گرفتن برایم خیلی سخت بود. تصمیمهای بزرگتر را هم سعی میکردم خودم نگیرم یا یک انتخاب تصادفی داشته باشم.
در نویسش از یک جایی به بعد تصمیمهای زیادی باید میگرفتم. اوایل برای هر تصمیمی سراغ مدیرم میرفتم و از او کمک میگرفتم. نگران بودم که تصمیم اشتباهی بگیرم. کم کم عادت کردم که خودم در مورد موضوعاتی تصمیم بگیرم. از فضای درست و غلط مطلق هم فاصله گرفتم. دیگر در ذهنم تنها دو تصمیم وجود ندارند که یکی از آنها کاملا اشتباه و دیگری کاملا درست باشد. در بیشتر شرایط راههای میانهای هم هست. گاهی هم وضعیت طوری است که بهتر است سریعتر تصمیمی گرفته شود، این جور وقتها هم زیاد مته به خشخاش نمیگذارم و به جای ریز شدن در جزییات، تصمیمی میگیرم.
اشتباه هم زیاد کردهام.
ولی به عقب که نگاه میکنم به خاطر تمام تصمیمهای درست و غلطی که گرفتهام خوشحالم.
این تصمیمهای بزرگ و کوچک باعث شده برای چالشهایی که با آنها روبرو میشوم، راحتتر راه حلهایی در نظر بگیرم و از بین آنها انتخاب کنم.
تصمیمها دشوارند چون باید چیزهای دیگر را به پایشان بریزی! هر انتخابی لازمه چشمپوشی از انتخابای دیگهس و چه کار خوبی میکنی که صفر و یکیش نمیکنی و میری جلو