بیست و سه مطلب بعد از تصمیم به تازهسازی روزانهی وبلاگ
اول آذر با خودم قرار گذاشتم که هر روز مطلبی در وبلاگم منتشر کنم. البته هفت روز در ماه آذر جا افتاد. ولی تجربهی خوبی بود.
قبل از آن زمانهایی را که باید به انتظار میگذراندم، مستقیم میرفتم سراغ گوشی. در ماه آذر سعی کردم دفعات سر زدن بیدلیل به گوشی را کم کنم و به جایش چند کلمهای بنویسم.
مهمترین تغییری که این کار در زندگیام ایجاد کرد این بود که آخر هر روز با خودم فکر میکردم که کاری انجام دادهام. کاری که میتوانستم انجامش ندهم یا به جای آن دور باطل در پیام رسانها و شبکه های اجتماعی را تکرار کنم.
خوبی دیگری که انتشار پیوستهی مطالب در وبلاگم داشت این بود که وادار میشدم بیشتر فکر کنم. سعی میکردم مصرف کنندهی صرف محتواهایی که پیش چشمم قرار میگیرند نباشم و بیشتر در مورد آنها تامل کنم.
تلاش برای نوشتن مطالب تازه در وبلاگ باعث شد تا در بین ماجراهای روز، دنبال چیزی باشم که از آن حرف بزنم، انگار با کنجکاوی بیشتری هر چیزی را نگاه میکردم.
خیلی وقت پیش در یک مهمانی داشتم عکس میگرفتم که دوستی پرسید عکس را کجا میذاری؟
سوال سادهای بودها، ولی با خودم فکر کردم یکی از اهداف عکس گرفتن برای بعضی افراد همین است که آن را جایی بگذارند. آن «جا» هم میتواند اینستاگرام باشد یا استوری واتساپ یا تصویر پروفایل تلگرام.
من معمولا عکسها را برای این میگیرم که گرفته باشم، برای ذخیره در گالری گوشی. تازه کردن روزانهی وبلاگ باعث شد بعضی از عکسها از انبار گالری گوشی بیرون بیایند و اینجا همنشین نوشتهها شوند.
البته عکسها تنها چیزی نیستند که از ته انبار بیرون آمدند، بهروز کردن روزانهی وبلاگ فرصتی شده تا جایی باشد که از واژهها استفاده کنم.
تعهد به انتشار روزانهی مطلب در وبلاگ باعث شد کمتر در دام بیهودگی بیفتم. هر بار به خودم میآمدم که نشستهام به ریسیدن افکار بیانتها، سعی میکردم چیزکی بنویسم یا فکر کنم به اینکه از چه بنویسم.
تصمیم دارم این کار را در دی ماه هم ادامه دهم. شاید یک ماه دیگر پستی نوشتم از اینکه وبلاگ نویسی پیوسته برای ماه دوم چه دستاوردهایی برایم داشت.
وفای به وبلاگ آدمو از توی خودش متولد میکنه…من وقتی از یک پیج پرمخاطب و پستهای لایک و کامنتخور اومدم خیمه زدم تو وبلاگ پوستم کنده شد بخصوص وقتی که اعلام برائت آقای شعبانعلی مخاطبای قبلی وبلاگم را هم پروند یعنی یهو چشم باز کردم دیدم خودمم و خودم. دارم تو تاریکی میرقصم تو خلا آواز میخونم خیلی سخت و سنگین بود اما تجربه فوقالعاده باشکوه و سازندهای بود. تا صد روز هر روز مطلب گذاشتم بعدش گاهی وقفه میفته ولی در کل خوبه…یه حجره بی ویترین فیروزهتراشی ته بازاره که تو رو محو میکنه توی حس و حال فیروزها…یهو سرتو بلند میکنی میبینی یکی ساعتها وایساده داره به تو و فیروزههات نگا میکنه و قند تو دلت آب میشه… ادامه بده عادله…دی ماه وفا هم پیشاپیش مبارکت
ممنون نجمه جان که بهم شوق و انگیزه میدی که راه رو ادامه بدم.
این رقصیدن توی تاریکی که گفتی هم خیلی تشبیه جالبی بود. تجربه ی جالب و نابیه که امیدوارم ادامهش بدم و از خودم دریغش نکنم.
من از تماشای حجرهی فیروزهتراشی تو خیلی لذت میبرم و تقریبا هر روز سری بهش میزنم.
در میان تاریکیها برقص ماهی زلالپرست..ممنون که به حجره مهجورم سر میزنی عادله جان!