چند خط همنشینی با ساکنان سبز بالکن
دیروز با دوستانم داشتیم گپ میزدیم که حرف از واترمارک به میان آمد. من هم عکسی مشابه نخستین تصویر برای شوخی در گروه فرستادم و یکی از بچهها پیشنهاد داد که این عکس را در وبلاگم بگذارم. خودش هم پیشنهاد داد در مورد گلها بنویسم. متنی که در ادامه میخوانید حاصل همین گپ و گفت شبانه است.
قبل از نوروز فرصتی پیش آمد تا به یک گلخانه سر بزنیم و آنجا مقداری گلدان و خاک خریدیم تا بالکن خانه را گلکاری کنیم.
بذرهایی از قبل داشتم. مقداری هم یکی از دوستانم هدیه داده بود. تعدادی هم قلمه از گلدوستهای اطرافم گرفتم و آماده بودم که تراس سرسبزی بسازم. شبیه همانهایی که عکسش را در پینترست میدیدم.
البته که طبق معمول آنطور که دلم میخواست پیش نرفت. هیچ کدام از بذرهای گوجه و بادمجان تبدیل به گیاه نشدند. بیشتر بذرهای گل هم سرنوشت مشابهی داشتند. اما قلمهها عاقبت خوشی داشتند و این روزها به قدر وسعشان بالکن را سرسبز کردهاند و بیشتر صبحها، قبل از اینکه بروم سر کار، زمانی برای آبیاری و تماشای آنها صرف میکنم.
از گل نیلوفر پیچ شروع میکنم که هر روز صبح، نزدیک طلوع خورشید گلهای بنفش شیپور مانندش را باز میکند و اگر دیر از خواب بیدار شوم از لذت دیدن گلهایش محرومم. برگهایش شکل قلب هستند و غنچههایش من را یاد تصاویر کلیسای سنت باسیل میاندازد.

بعد از آن نخلهای مرداب هستند. که اول از تزیینات یک دسته گل راهشان به خانه باز شد و بعد هم دوستی که به منبع بیکرانی از نخل مرداب دسترسی داشت برایم یک عالمه از آنها آورد. خیلی دلم میخواست نخل مردابها بزرگ و زیاد شوند. اما هر جوانهای که گیاه با زحمت فراوان درست میکند، یکی دو روز بعد از باز شدن چترش، گربه به آن حمله میکند برگهایش را میخورد. این است که متاسفانه آرزوی داشتن گوشهی انبوهی از نخل مرداب چندان امکانپذیر نیست.

کاکتوسها هم یکی دیگر از ساکنان سبز بالکن هستند. یک روز یکی از آنها را روی پشت بام پیدا کردم که پژمرده و زرد بود. آوردم خانه و توی گلدان کاشتم الان برای خودش چند گلدان دارد. تماشای اینکه چطور یک طبقه به خودش اضافه میکند و قد میکشد همیشه برایم دیدنی است.

ساکنان دیگر تراس گلهای ناز هستند که با گلهای قرمز و صورتی سراسر روز سعی میکنند تراس را زیباتر کنند. گاهی هم زنبوری میآید و روی گلهایش مینشیند. امروز فرصت شد تا چند لحظهای تغذیهی زنبور از گلهای ناز را تماشا کنم.

شمعدانیها هم هستند که گاهی خوشحالند و گاهی نه. عطری را که بعد از لمس برگشان به دستم میماند، خیلی دوست دارم.

کنار شمعدانیها هم گونهی دیگرشان خانه دارد: عطر چای. بوی تر و تازگی میدهد.

یک گیاه گندمی هم دارم که گذاشتمش جایی که دست گربه به آن نرسد وگرنه تا به حال چیزی از آن باقی نمانده بود.

گلدان کوچک دیگری هم هست که در آن چند گیاه «مادر هزاران» یا «اشک تمساح» هستند که تماشای تبدیلشان از جوانههای کوچک به گیاهی با برگهای تازه دنبالکردنی بود.

یک گیاه دیگر هم دارم که نمیدانم اسمش چیست. ولی طرحی زیبایی رو برگهایش دارد. بعد که عکس گرفتم دیدم یک مارمولک خوش خط و خال هم همسایهاش شده.

گیاه دیگری هم هست که برگهایش شبیه چنار هستند در جوانی به قرمز و زرشکی میزنند. پختهتر که میشوند رنگ سبز جایش را میگیرد. گلدانی که در آن زندگی میکند برایش کوچک است، برگهایش از کف دست که بزرگتر میشوند میریزند و جا را به برگهای نورس میدهند.

یک گیاه دیگر هم چند وقت پیش در گلدان نعنا و رزماری رویید. ابتدا فکر کردم از همین گیاههای خودرویی است که بذرش را باد یا پرندهای آورده. در مدت کوتاهی هم بزرگ شد و گلهای سفید کوچکی داد که الان در حال تبدیل به میوه هستند. اسم گیاه عروسک پشت پرده است و قبل از عید نازلی بذرش را به من داد ولی موفقیت آمیز نبود. این روزها منتظرم تا میوههایش برسند.

خوشحالم که این روزها فرصت این را دارم که دقایق کوتاهی از تماشای گلها لذت ببرم. به زودی دو سه روز نوبت گل هم میگذرد و شاید گلها در سرما به این شادابی نباشند.
چه خوب که دستت سبزه عادله! من نمیدونم با اینهمه عشق و ارادتی که به طبیعت دارم چرا توی کشت و کار چندان موفق نیستم.
راستی یه سوال تو از کمپوستی که خودت میسازی هم توی گلدونهات استفاده میکنی؟
و یه نکته: عروسک پشت پرده یه گیاه دارویی ارزشمنده که گویا برای ناراحتیهای زنانه تجویز میشه!
ممنون نجمه جان 🙂
تاثیر محل زندگی رو نادیده نگیر، من اولین بار وقتی این به چشمم اومد که در خانهی دوستی در شمال کشور، پرسیدم کی وقتی سفر هستید به گل و گیاهها آب میدهد که اینقدر سرسبز هستند؟ از خندههایشان فهمیدم آنجا فقط کافیست گل بکاری و به امان خدا رها کنی. قطعا در یزد رسیدگی به گلها زمان و آب بیشتری میخواهد، شاید آخرش هم مثل شمال نشود.
در مورد عروسک پشت پرده، متشکرم گه گفتی، اطلاع نداشتم از این کاربرد.
در مورد کمپوست، نه من مستقیم تا به حال پای گلدانها نریختم. در گوشهی بیحیاتی از باغچه چال میکنم میگذارم همانجا که در خاک ادامهی پوسیدن انجام شود.