ماجرای سفر یک روزه‌ی هیچهایکی به قزوین

هیچ هایک به قزوین- عادله قدسی زاده

سفر با هیچهایک یکی از کارهایی بود که همیشه‌ دوست‌ داشتم آن را امتحان کنم. این شد که یک بار با همسرم تصمیم گرفتیم از تهران تا قزوین هیچهایک کنیم. صبح از خانه خارج شدیم و با اتوبوس به کرج رفتیم. از آنجا تا قزوین را هیچهایک کردیم.

یک مقوا را که گوشه‌ای افتاده بود برداشتیم و روی آن نوشتیم قزوین. کنار جاده ایستادیم و مقوا را جوری گرفتیم که راننده‌ها ببینند.

اولین ماشینی که برایمان نگه داشت یک پراید سفید بود. راننده تنها بود و برایش توضیح دادیم که می‌خواهیم به قزوین برویم و گفت که تا همانجا می‌رود و سوار شدیم. 

راننده صدای موسیقی را خیلی زیاد کرده بود و سرعت ماشینش هم زیاد بود. یک لحظه به عقربه‌ی سرعتش نگاه کردم و دیدم با سرعت ۱۴۰ کیلومتر دارد می‌رود. رانندگی‌اش هم مطمئن نبود، مدام از چپ و راست سبقت می‌گرفت و با خودم گفتم به زودی شاهد و قربانی یک تصادف خواهیم بود.

موسیقی‌ای که از ماشین پخش می‌شد ریمیکسی بود آز آهنگ «هر بار این درو» از ماکان بند که تمام هم نمی‌شد. با سینا توافق کردیم که پیاده شویم. یک استراحت‌گاه بین راهی دیدیم و به راننده گفتیم که اینجا کاری داریم که می‌خواهیم پیاده شویم. راننده گفت من تا قزوین هم می‌روم ولی تشکر کردیم و گفتیم که همینجا پیاده می‌شویم.

هیچ هایک به قزوین- استراحتگاه بین راهی
استراحت‌گاهی که در آن ایستادیم

نگه‌داشت و مسیرمان را جدا کردیم.

کمی در استراحت‌گاه نشستیم و باز رفتیم کنار جاده، این بار یک کامیون زرد رنگ برایمان نگه‌داشت.

هیچ هایک به قزوین- کامیون زرد رنگ
کامیون زرد رنگی که برایمان ایستاد

برایش توضیح دادیم و سوار شدیم. راننده اهل میانه‌ی آذربایجان شرقی بود و بار میوه جابجا می‌کرد. نسبت به ما کنجکاو بود و پرسید کی و چطور ازدواج کردید. برایمان از یکی از اقوامشان گفت که پسری ۲۴ ساله بود و ازدواج نکرده بود، به نظر راننده خیلی دیر شده بود برای ازدواجش. تاجایی ما را رساند و بعد مسیرش عوض می‌شد.

باز ایستادیم کنار جاده و این باز زوج جوانی ایستادند و تا قزوین ما را رساندند. یک آتلیه‌ی عکاسی داشتند و با هم از کارشان حرف زدیم. کمی هم از کرپین گفتیم. آخر راه هم از آنها تشکر کردیم و پیاده شدیم که در قزوین زیبا بگردیم.

از نگاه من قزوین شهری آرام و دلپذیر است. البته این موضوع که روزهای تعطیل به قزوین رفته‌ام احتمالا سهم زیادی در ایجاد این تصویر دارد.

در کوچه‌های قزوین قدم زدیم و آثار تاریخی و خانه‌های جدید را دیدیم. اولین بار که به قزوین رفتم از اینکه سبزه میدان و چهل‌ ستون دارد تعجب کردم.

یکی از جاذبه‌های قزوین برای من مجسمه‌هایی هستند که در گوشه و کنار شهر می‌شود دید.

مجسمه در قزوین
مجسمه در قزوین

جای دیگری که در قزوین دوست دارم بازار قدیمی این شهر است که قسمت‌هایی از آن را بازسازی کرده‌اند و فضای خوشایندی درست شده، گل سرسبد آن هم برایم سرای سعد السلطنه است. موزه‌ی آثار رضا ازی محمدی هم همانجاست که سعی می‌کنم هر بار سری به آن بزنم. مجسمه‌هایی در این موزه هستند که توجه جزئیاتشان می‌تواند از زمان غافلم کند.

موزه آثار رضا ازی محمدی_
موزه‌ی مجسمه‌های رضا ازی محمدی
بازار قزوین

یکی دیگر از چیزهایی که برای آن تا قزوین می‌روم، خوردن قیمه نثار است که آخر هم نفهمیدم قیمه نثار است یا قیمه نسا!

این خوراکی را هم در غذاخوری‌های کثیف کنار خیابان امتحان کرده‌ام هم در رستوران‌های مجلل در قزوین و تمامشان هم خوشمزه بودند، این غذا طوری نیست که بشود بد درستش کرد.

بعد از اینکه خوراکی مخصوص قزوین را هم چشیدیم رفتیم و در مسجد جامع قزوین استراحت کردیم. مسجد جامع قزوین هم فضای آرامش بخشی دارد و می‌طلبد که ساعت‌ها یک گوشه بنشینی و آسمان را نگاه کنی.

استراحت در مسجد جامع قزوین
استراحت در مسجد جامع قزوین

برای برگشت حوصله نداشتیم که هیچهایک کنیم. تصمیم گرفتیم با اتوبوس برگردیم. در راه برگشت هم استراحت کردیم و عکس‌های سفر را دیدیم.

کوچه ای در قزوین_ عادله قدسی زاده
9

۲ دیدگاه

  1. سلام
    از حمام قجر دیدن نکردید؟
    qajarmuseum.com

    • عادله

      سلام،
      نه اونجا نرفتم، امیدوارم دفعه‌ی بعدی فرصتی پیش بیاد و سر بزنم.

ارسال پاسخ