چند خط در ستایش مردی به نام اوه

کتاب مردی به نام اوه

یکی دو سال پیش در خانه‌‌ی دوستی فیلم مردی به نام اوه را دیدم. از همان زمان تصمیم گرفتم کتابش را هم بخوانم. به نظرم هرچه‌قدر هم یک فیلم به خوبی داستان را روایت کند، باز چیزهایی در کتاب هست که امکان نمایش آن در فیلم نیست.

چند روز پیش تصادفی کتاب مردی به نام اوه به دستم رسید و فرصتی پیش آمد که کتاب را بخوانم. کتابی به دست من رسید از موسسه فانوس دشتی و به ترجمه عصمت سادات عصمتی بود، حدس می‌زنم ترجمه‌های بهتری هم از کتاب باشد.

کتاب را که تمام کردم مثل پایان فیلم نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم و با پایان داستان نیاز داشتم که برای بسته شدن دفتر زندگی اوه عزاداری کنم، انگار من هم یکی از همسایه‌های محله‌ی اوه بودم.

تصمیم گرفتم برای تسکین خودم چند خطی در گرامی‌داشت اوه بنویسم.

چرا اوه شخصیتی دوست‌داشتنی است؟

شاید یکی از دلایل اینکه به راحتی با اوه ارتباط برقرار کردم قابل پیش‌بینی بودن این مرد بود. طی داستان بارها موقعیت‌هایی پیش می‌آید که اوه شرایط را برای دیگران بهتر می‌کند. البته انجام کاری برای اطرافیان پدیده‌ی جدیدی نیست. بلکه رویکردی که اوه برای انجام این کارها دارد متفاوت است. اوه این کارها را به خاطر حس خوب خود یا دیگران انجام نمی‌دهد، بلکه طوری سراغ این کارها می‌رود انگار بخشی از فعالیت‌های عادی زندگی‌اش هستند، مانند غذا خوردن یا نفس کشیدن، گاهی هم از سر اجباری درونی این کارها را انجام می‌دهد، مثل وقتی که دلمان نمی‌خواهد بخوابیم و آرزو می‌کنیم کاش از شدت خستگی چشمانمان روی هم نمی‌افتادند تا به فعالیت‌هایمان ادامه می‌دادیم.

قسمتی از کتاب که اوه برای هواگیری رادیاتورها به خانه همسایه‌اش می‌رود:

به سمت میز کارش می‌رود و یک آچار فرانسه قابل تنظیم و یک قوطی کوچک پلاستیکی آب برمی‌دارد. بیرون می‌رود و در انباری را قفل می‌کند و سه بار آن را امتحان می‌کند. سپس، به سمت مسیر کوتاه بین خانه‌ها می‌رود و از کنار آخرین صندوق پستی دور زده و زنگ در را می‌زند. آنیتا در را باز کرده و اوه بدون هیچ حرفی او را نگاه می‌کند. رونه را می‌بیند که آنجا روی ویلچرش نشسته و با نگاهی تهی به بیرون از پتجره خیره شده است. ظاهرا تنها کاری که این روزها انجام می‌دهد همین است.

اوه زیر لب می‌گوید:«رادیاتورها کجاست؟»

آنیتا با تعجب لبخند کمرنگی می‌زند و با اشتیاق و سردرگمی سرش را تکان می‌دهد.

«اوه، اوه خیلی لطف می‌کنی، اگر برات زحمتی نیست…»

اوه اجازه نمی‌دهد آنیتا حرفش تمام شود و با کفش قدم در داخل راهرو می‌گذارد: 

«بله، بله، این روز لعنتی هم به هر حال خراب شد.»

دلیل دیگری که باعث می‌شود حس خوبی به اوه داشته باشم، تمام اتفاق‌هایی است که در زندگی اوه افتاده و باعث شده تبدیل به همین آدمی شود که هست!

اتفاق‌های ناخوشایند زیادی در زندگی اوه رخ داده‌اند. شیوه‌ای که اوه با هرکدام از آنها برخورد می‌کند دور از واقعیت نیست. اوه سعی نمی‌کند از دل هر سراشیبی زندگی به دنبال قله‌ای برای صعود باشد. مثل خیلی از ما، اوه هم جایی تصمیم می‌گیرد ادامه ندهد و تمامش کند. اما زندگی انگار مسیر جدیدی پیش پایش باز می‌کند و لذت‌های جدیدی را به زندگی اوه اضافه می‌کند.

وفاداری اوه به اصولی که در زندگی‌اش داشت هم باعث شد این شخصیت حسابی برایم دلنشین باشد. اینکه اوه در تمام زندگی اش ماشینی به جز ساب نخریده، برف‌ها را منظم و با پاروی دستی پارو می‌کند و دل خوشی از برف‌روب‌های خودکار ندارد برای من کاملا قابل درک بود. 

تمایل به حفظ شرایط همانطور که هست، یکی از ویژگی‌هایی است کم و بیش در همه‌ی ما پیدا می‌شود و تماشای بروز تمام قد این ویژگی در اوه حس خوبی است.

با خودم فکر کردم اگر بخواهم از وسایل خانه چیزی به اوه هدیه دهم، پیچ گوشتی نارنجی مناسب‌ترین گزینه‌ است که در عکس هم می‌توانید آن را ببینید.

3

ارسال پاسخ