بلوچستان - سفرنامه

سفرنامه سیستان و بلوچستان – قسمت آخر

قبل ازاینکه از چابهار خارج شویم، در شهر گشتیم و پراتا خریدیم. پراتا یک نوع نان چرب است که در چابهار کنار خیابان درست میکنند و می‌فروشند.

پراتا - غذای خیابانی چابهار
پراتا – غذای خیابانی چابهار

از چابهار خارج شدیم، قصد داشتیم در مسیر ساحلی حرکت کنیم که جادهای قدیمی دارد. جادهای دوطرفه و باریک که آسفالتش هم به مرور زمان از بین رفته بود و ترمیم نشده بود. در مسیرمان ساحل درک قرار داشت. هوا هم آفتابی بود و گرمای آن از مقدار مطبوع بیشتر بود. فاصله بین آبادیها در این جاده زیاد بود و تابلویی هم نبود که بدانیم از کجا باید به سمت درک بپیچیم موبایل هم آنتن نداشت و نمیتوانستیم از نقشه کمک بگیریم. کم کم داشتیم قید رفتن به درک را میزدیم که تابلویی ما را به آنجا راهنمایی کرد.
یکی از دوستان بلوچمان گفت که درک به معنای دره کوچک است (دره + ک) که به تدریج بین مردم شبیه همان درک تلفظ می‌شود که به معنای جهنم است. در ساحل درک شن‌های کویری به آب دریای عمان میرسند که پدیده جالبی است. البته مشابه بسیاری از جاذبه‌های طبیعی، عکسهایی که از این منطقه منتشر میشوند، زیباتر از تجربه دیداری من بودند.

درک - چابهار
درک – چابهار

بعد از اینکه از تماشای ساحل به قدر ممکن لذت بردیم، راهی شدیم تا به سمت غرب حرکت کنیم. نزدیک ظهر بود ولی گرمای هوا باعث شده بود بیش از آنگه گرسنه باشیم، میل به نوشیدن آب داشته باشیم. برای نهار توقف نکردیم ولی هر از گاهی برای استراحت یا تماشای منظرهای در جاده میایستادیم. گاهی در جاده شترهایی را میدیدم که مشغول گشتن در صحرا بودند.

به هر آبادی که می‌رسیدیم، مردم با لباس بلوچی بودند و ما هم هنوز برایمان تازگی داشت. می‌دانستیم که این منظره‌ها را به این زودی‌ها نخواهیم دید و دلمان برای بلوچستان مهربان و رنگی و خوشمزه تنگ می‌شد.
کارت سوخت نداشتیم و صبر کردیم تا وارد استان هرمزگان شویم تا بتوانیم بدون کارت سوخت بنزین بزنیم. در اولین پمپ بنزین ایستادیم و بنزین زدیم. آنجا هم مامور پمپ بنزین لباس بلوچی داشت. بنزین زدیم و روانه شدیم.

نزدکی غروب بود که تازه به نزدیکی جاسک رسیدیم. برای شام در یک رستوران بین راهی استادیم و ماهی هوور خوردیم که بسیار خوشمزه بود. ترجیح میدادیم بیش از این در جاده نباشیم و در اولین فرصت در جایی بمانیم ولی هرچه گشتیم محل اقامتی در بندر جاسک پیدا نکردیم. نزدیکترین جایی که یافتیم یک اقامتگاه بومگردی بود در روستایی اطراف میناب. از صاحب رستوران راجع به جاده پرسیدیم. گفت که هنوز جاده دو طرفه است و هشدار داد که در راه مواظب شترها باشیم که شبها خطر تصادف با آنها زیادتر است.

بعد از دو سه ساعت رانندگی به اقامتگاه بومگردی رسیدیم که ساختمانی دو طبقه بود در باغی وسیع پر از بوی بهار نارنج. خیلی خسته بودیم و تا رسیدیم به خواب رفتیم.
روز بعد که بیدار شدیم، در باغ گشتی زدیم و از تماشای پرندهها وشنیدن آوازشان کنار عطر بهار نارنج سرمست شدیم.

بومگردی میناب
بومگردی میناب

از اقامتگاه خارج شدیم و در میناب کمی چرخیدیم. به بازار میناب رفتیم. زنان در میناب چادرهای رنگی بلند، همراه با شلوارهای تنگی میپوشند که رویش گلدوزیهای ظریفی انجام شده. چشم بندهایی هم داشتند که روی صورتشان بسته بودند.

گلدوزی شلوار بندری
گلدوزی شلوار بندری

از یک مغازه حصیر فروشی در بازار زنبیل و سبد خریدم. زنبیل برای یک آدم بی‌زباله همیشه خوشحال کننده است.

بازار میناب
بازار میناب

بعد از آن از میناب خارج شدیم و به بندرعباس رفتیم. کنار ساحل بستنی خوردیم و به خلیج فارس سلام کردیم.
بعد از آن هم به سمت سیرجان رفتیم تا تعطیلات عید را کنار خانواده بگذرانیم. سیرجان برای من مثل خانه است به همین خاطر سفر برای من همینجا به پایان رسید. سفری درون مرزهای ایران به سرزمینی متفاوت.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *