بانوی عروسک پوش عروسک دوش در درکه

دیدار با عروسک پوشِ عروسک دوش

یکی از خوبی‌های زندگی در تهران، دسترسی آسان به کوه‌های اطراف است. هر وقت هوس سر زدن به ارتفاعات به سراغ آدم بیاید، به راحتی می‌توان خود را به دامنه یکی از کوه‌ها رساند. درکه یکی از مناطقی است که برای کوهنوردی مناسب است و طرفداران خودش را دارد.

روز پنجشنبه همراه با چند دوست راهی درکه شدیم. در راه یک نفر داشت با سازهای ابداعی که از جارو و خاک انداز درست شده بودند، موسیقی می‌نواخت. کمی جلوتر، مردی داشت آواز می‌خواند. یک نفر هم همان اطراف با دوربین قدیمی‌اش ایستاده بود و عکس‌های سیاه و سفید می‌گرفت. عکس‌هایی که وقتی بعد از چند دقیقه چاپ می‌شد، انگار تصویر صد سال قبل خودت را می‌دیدی.

قصد نداشتیم که زیاد خودمان را خسته کنیم. حدود یک ساعت به آهستگی قدم زدیم. رودخانه درکه پر از آب بود و در مسیر صدای آب گوش‌هامان را نوازش می‌داد. در کافه عمران نشستیم تا صبحانه بخوریم. 

مشغول گپ زدن بودیم که انگار یک نفر از دنیای قصه‌ها وارد کافه شد. کلاهی به سرش داشت که شبیه کلاه دزدان دریایی بود، با دامن توری سورمه‌ای و کوله‌ای که پر از عروسک بود.

خودش را عروسک پوش ِعروسک دوش معرفی کرد. برای هر کدام از عروسک‌ها هم قصه‌ای داشت. 

گربه‌ای که بازیگوش بود.

دخترکی که به فکر هماهنگ کردن لباس‌هایش بود.

مردی شمالی که سبیل داشت و کشاورز بود.

دوست داشتم ساعت‌ها بنشینم و به قصه‌های گوش کنم. این که هر کدام از عروسک‌ها داستانی برای خود داشت، باعث دلبستگی به آن‌ها می‌شد.

امیدوار بود و دوست داشت شادی را در جامعه پخش کند. برایمان کمی از برنامه‌هایش گفت. 

گفت که هر پنجشنبه به درکه می‌آید. دیدار آدم‌های امیدوار، امید را به اطرافیان هم تزریق می‌کند.

پیشنهاد می‌کنم اگر پنجشنبه‌ای گذرتان به درکه افتاد، چشمتان دنبال آدمی از افسانه‌ها باشد، دمی کنارش بنشینید و به قصه‌هایش گوش دهید.

می‌توانید به یادگار یکی از عروسک‌ها را که دلتان پیش قصه‌اش گیر کرده،  بخرید و با خود به خانه ببرید.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *