منظره تابستانی - تابستان

در ستایش تابستان، روایتی از محمد صالح علاء

فصل‌های سال هر کدام عشاق خودشان را دارند. بهار به خاطر رویش و سرسبزی مدام ستایش می‌شود. پاییز هم به خاطر رنگارنگ بودن طرفدارهای خودش را دارد. زمستان هم اگر برفی هدیه دهد، به راحتی دل مردم را به دست می‌آورد.

تابستان ولی کارش از بقیه فصل‌ها سخت‌تر است. اگر تعطیلی مدارس نبود، شاید همین محبوبیت اندک را هم نداشت. با نزدیک شدن تابستان غرولندهای مردم راجع به گرمای هوا شروع می‌شود و تا تابستان بارش را نبنند و جایش را به پاییز ندهد، این شکایت‌ها ادامه دارد.

محمد صالح علاء روایتی دارد به نام «تابستان جان است». این روایت درمجموعه‌ای به نام «اجازه می‌فرمایید گاهی خواب شما را ببینم» چاپ شده است.

قبلا پیشنهادهایی برای لذت بردن از تابستان داده بودم. خواندن این روایت در کنار پیشنهادهای قبلی کمک می‌کند تابستان را بیشتر دوست داشته باشیم.

در این روایت تابستان از دید دو نفر که عاشق تابستان هستند توصیف شده. این دو نفر تجربه کاملا متفاوتی از زیستن دارند. با اینکه بارها این روایت را خوانده‌ام، هنوز هم وقتی خواندنش را شروع می‌کنم برایم گیرا است.

به بهانه این روزهای گرم، دو تکه کوچک از این روایت را اینجا می‌نویسم. امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.

راه‌های یخی نخجیر آب می‌شوند و من تا نزدیکی‌های کنام می‌روم، به دیدن ماده شیری که هر روز، هر روز به بچه آهوی یتیمی شیر می‌دهد. به تهران بر می‌گردم و به لیلا زنگ می‌زنم. خواهش می‌کنم دو تا پیراهن دست بافت ابریشم برایم بفرستد و اگر دلش خواست به همان هتل پارسالی بیاید که امسال هم همانجا سوئیت گرفته‌ام. آخ که خداوند تابستان را برای من آفریده است. من شطرنج بلد نیستم ولی شنیده‌ام مهره‌ای که دست خورد باید حرکت کند. من هم روز آر خرداد، سر آفتاب دست می‌کشم. راه می‌افتم به شنا در استخر آب‌های شیرین، آن‌هم دیوار به دیوار دریای مدیترانه؛ نوشیدن نوشابه‌هایی از میوه‌ی نوبرانه‌ی تابستانی. من عاشق بستنی‌ام، عشق من بستنی است. بستنی‌های اینجا که با یک ورقه نازک از طلای ۲۴ عیار پوشانده شده و بین هر قلنبه‌اش تعدادی گوهر گذاشته‌اند؛ گوهرهایی که هر دانه‌اش هزار دلار است. لیلا می‌گوید:«این‌ها سنگ کلیه نمی‌شوند؟» می‌گویم:«این‌ها همان‌هایی است که شاهان ساسانی با خوراکشان می‌خورده‌اند؛ اطمینان دارم برای همه جای آدمی خوب است.»

همه خیال می‌کنند بعد از بهار خود به خود تابستان است. نمی‌دانند که تابستان‌ها فقط به دعای مادر من می‌آیند. می‌آیند تا فصول منجمد ما را آب کنند. پدرم درس نخوانده ولی حرف‌هایش معنی دارند. تابستان که می‌رسد می‌خندد و می‌گوید:«زمستان زیر کرسی، تابستان تن درستی.» من خودم عاشق تابستان‌ام، یکی چون تابستان بوی پدرم را می‌دهد. من خودم عاشق تابستانم، چون از روز اول تابستان، دست کم روزی هیجده نوزده ساعت کار می‌کنم. تاریک و روشن، بدو بدو می‌روم و از میان زباله‌ها، هرچه پلاستیک و بطری شیشه‌ای است سوا می‌کنم، می‌ریزم توی گونی، می‌برم زیر سیروس، بر می‌گردم بازار دوم توی یک زیر پله‌ای، کنار دست پسر خاله‌ام، قفل سازی کار می‌کنم. راهی نیست. عصرها هم که نایب‌ها و مامورهای گشت شهرداری نیستند، می‌روم خیابان یوسف آباد و تا غروب کنار خیابان موتور و ماشین می‌شویم. غروب‌ها زیر پل توی بزرگراه حقانی پای بساط گردو فروشی دایی مادرم؛ ابی تلق تولوق ابی تلق تولوقم تا نصف شب. تابستان جان است، شب‌های جمعه تابستان هم می‌روم سر اندیشه دو، جلوی پیتزا پیمان، شیر می‌شوم. پشت پیتزایی یک دستشویی کارگری است، تند تند لباس شیر می‌پوشم و تا ساعت دو و سه شیرم.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *